ناگهان
سلام ِ صبح تو لبریز مهربانی بود
شبیه عشق پر از شور زندگانی بود
نه حاجتی به تمنّا، نه "دوستت دارم"
سلام ِ ساده رساتر از این معانی بود
پر از طراوت حسّی که مثل لحظه عشق
اگرچه رنگ گذر داشت، جاودانی بود
شبیه بارش رگبار تند پائیزی
تمام عشق همین حسّ ناگهانی بود
...
غروب بود و حضور مکدّر اشیا
سلام تو پُر ِ تردید و بدگمانی بود
خراش داد صدای تو زخم روحم را
که مثل اشک تو و بغض من نهانی بود
...
شبی به آخر خط میرسیم و میبینیم
که آن خراش همان خطّ و آن نشانی بود
تو میرسی به نگاهی، خدانکرده، سیاه
و حسرتی که چرا آنچه بود فانی بود،
و من کنار ردیف سترون کلمات
به شاعری که شبی ناگهان روانی... شد!
(دکتر محمد رضا ترکی)
{از کتاب خاکستر آیینه – صفحه 22}
من معنی ققنوسم!