نمیدونم این خرچنگ چی از جون من میخواد؟! چندوقته تا چشامو میبندم میاد جلو چشام..

این عکس رو اوایل اسفند 91 تو ساحل بندرعباس گرفتم. باتری دوربینم تموم شده بود، مجبور شدم این عکسو با گوشی بگیرم!
کنار ساحل داشتم ماهیگیر ها رو نگاه میکردم.. تور رو از آب کشیدن بیرون، شروع کردن به سوا کردن ماهی ها. چند تا سبد کنارشون بود، ماهی های درشت تر با احترام پرت میشدن! ماهی های ریزتر با نگاهی به معنی "از هیچی بهتره" بدرقه میشدن و ماهی هایی هم که برا سر راست کردن وزن ترازو به درد میخوردن یه جوری تو سبد پرت میشدن که تا موقع سرخ شدن تو تابه هم یادشون نره احترام فقط مال درشت تر هاست!!
یه سری چیزها رو هم مینداختن همونجا رو زمین.
خوب که دقت کردم متوجه شدم ماهی و خرچنگ های خیلی کوچیکی که "اشتباهی" به تور افتاده بودن پرت میکردن رو زمین و دورتر یه مشت مرغ ماهیخوار کفتار صفت منتظر بودن ماهیگیرها کارشون تموم شه تا برن سرسفرهی مفتخوریشون.. (مرغ ماهیخوار هم مرغ ماهیخوارهای قدیم!)
این یکی که عکسش رو گرفتم، از بقیه بدبخت تر بود! نه اونقدر کوچیک بود که مثل بقیه دوستاش لابهلای تور و بقیه ماهی ها تا برسه به ساحل مرده باشه، نه اونقدر درشت بود که با احترام پرتش کنن تو سبد فروشی ها یا دست کم بتونه بعد از اینکه پرتش کردن رو زمین، خودشو دوباره تا دریا برسونه!
یه پاش در رفته بود و هرچی تقلا میکرد حتی نمیتونست برگرده و روپاش راه بره! همونجوری یه وری افتاده بود و فقط دست و پا میزد. برش داشتم.. وقتی گرفته بودمش تو دستم آروم بود و دیگه تقلا نمیکرد. نمیدونم تسلیم شده بود یا احساس آرامش میکرد یا شایدم فهمیده بود به هرحال من قرار نیست بخورمش و اگه دست من باشه جاش امن تره تا اینکه گیر مرغماهیخوار ها بیفته؟
هرچی بود دلم برا آرامشش سوخت! حس کردم کار دیگه ای از دستش بر نمیاد! چی کار میتونست بکنه؟ بردمش نزدیکتر به آب، جوری که خودش بتونه برگرده تو دریا، ولش کردم رو زمین و گفتم برو دنبال زندگیت..
ولی نرفت! همینجوری واستاده بود و داشت دریا رو نگاه میکرد! (دقیقا همین موقع که عکس رو گرفتم) یه کم رفتم دورتر گفتم شاید هنوز از من میترسه که تکون نخورده...
ولی بازم تکون نخورد! رفتم ببینم نکنه مرده باشه؟ دست و پاشو تکون دادم دیدم تکون میخوره ولی اون پاشو که در رفته بود تکون نمیداد. احساس کردم خیلی درد داره! برا همینه که وقتی گذاشتمش زمین تکون نخورد..
بعد تازه فهمیدم قضیه چیه! تازه فهمیدم منم خرچنگم! منم یه پام در رفته! منم چند متری دریا افتادم رو ساحل و جُم نمیخورم که مبادا..
باورم نمیشد ولی داشتم گریه میکردم! هنوزم نفهمیدم اون لحظه به حال خودم گریه میکردم یا اون! نشسته بودم کنارش و دوتایی داشتیم بدون اینکه جُم بخوریم به دریا نگاه میکردیم.. شاید اونم داشت گریه میکرد ولی من فکر میکنم بیشتر از درد کشیدن، بیشتر از حسرت، حتی بیشتر از خشم، حسی که اون لحظه داشت، عجز مطلق بود..
و هرچی بیشتر میگذره اینو بهتر درک میکنم!






من معنی ققنوسم!