
سنگ هم که باشی باز
زیر اینهمه فشار
- اینهمه فشار بیشمار روزگار -
گاه
آرزو میکنی که کاش
اصلا نباشی...
--
*پاسکال یکی از واحد های اندازه گیری فشار در فیزیک است: پاسکال، کیلو پاسکال، مگا پاسکال، گیگا پاسکال ...

سنگ هم که باشی باز
زیر اینهمه فشار
- اینهمه فشار بیشمار روزگار -
گاه
آرزو میکنی که کاش
اصلا نباشی...
--
*پاسکال یکی از واحد های اندازه گیری فشار در فیزیک است: پاسکال، کیلو پاسکال، مگا پاسکال، گیگا پاسکال ...

چگونه مردمانی هستیم ما؟
گاه خشکسالی، "نماز" باران میخوانیم...
اما
هوای بارانی را "خراب" میدانیم!
--
* از اردکانِ یزد به سمت نایین در حرکت بودم، هوا به طرز عجیبی زیبا شد!! در دل کویر.. کویری که به جای درخت و سبزه و حتی چراغ(!)، هرچند کیلومتر فقط یک دوربین کنترل سرعت در آن روییده بود و لاغیر! گوینده رادیو با حالتی عجیب – انگاری خبر نزول بلایی طبیعی را قرار است بگوید- گفت: "رانندگان عزیز که در جاده ها در حال حرکت هستین لطفا بیشتر مراقب باشید و تجهیزات زمستانی خودرو رو کنترل کنین که مشکلی براتون پیش نیاد. امروز گزارش ها حاکی از خراب بودن هوای منطقه است و در بعضی نواحی هم باران گزارش شده!
یادم افتاد همین چند وقت پیش بود که در همان یزد که در حال خروج از آن بودم نماز باران خوانده بودند... ![]()
پ.ن.1: چه خوب میشه این آخر سالی، هرکی با خودش حسابکتاب کنه ببینه امسال با خودش چندچند بوده!
نوروز همگی مبارک ![]()
پ.ن.2: مسیلی جان اینجا همه کامنتها درگوشیه کلا! ![]()
پ.ن.3: عزیزان محبت کنین راجع به مسائل سایتهای دیگه، همونجا یا از طرق دیگه که میشناسین با من ارتباط بگیرین، اینجا فقط راجع به اینجا صحبت بشه ممنون میشم!
پ.ن.4: خطاب به دوستانی که پرسیده بودند چرا اینبار اینقدر طولانی ساکتم: منم مثل خیلی های دیگه مطمئناً "سکوتم از رضایت نیست"، بعلاوه این غزل ناب از استاد محمد رضا ترکی عزیز و در آخر هم:
"سکوتم را تو خود معنا کن ای دوست...
برایش پاسخی پیدا کن ای دوست! "
(م.ع.بهمنی)

وعده ما باشد
هر شب
بعد از عبور جادویی مهتاب از خواب ناهید
رأس خش خش جارو ها
کنار بیکرانگی رویا...
--
پ.ن: هر شب تو را بی جستجو مییافتم اما / نگذاشت بیخوابی به دست آرم تو را امشب (محمد علی بهمنی)
پ.ن2: یک بیت سکوت مفصل؟ نه! غزل غزل...

دیگر شعر هم صدای سکوت من نیست
همپای سکوت من نیست، دیگر شعر هم!
مدتهاست...
و من
بیهوده دنبال دلیل میگردم که چرا؟
بیهوده
بیهوده
بیهوده
پر از بیهودگی که باشی
پر از بغض
پر از خشم
پر از هیچ...
پر از... هراس و بغض و خشم از هیچ،
دیگر شعر هم صدای سکوتت نخواهد شد
همپای سکوتت نخواهد شد، حتی شعر هم!
--
پ.ن.1: متنفرم از اینکه چیزی رو جایی بنویسم که یادم نره، بعد یادم بره که کجا نوشتمش! ![]()
پ.ن.2: دلیل انتخاب این عکس: این یک عکس ثابته! ولی خطای دید باعث میشه فکر کنی متحرکه! بیهوده دنبال دلیل متحرک بودنش نگرد، ثابته! خطا از دید من و شماست.
پ.ن.3: پر از بغضم، پر از خشم، پر از هیچ!
پ.ن. آخر: شهر ویران شده ام بیهُده این خاک مکاو (م.ع.بهمنی)

از پشت پنجره
به ظلمت این شب، نگاه من
-گویی طلسم شده-
خیره مانده است
در این سیاهی ممتد،
طلسم شب
شاید اسیر پنجه یک دیو مانده است
یک بیت سکوت ِ مفصل به جای حرف...
{گاهی دو قطره اشک، تسکین مصیبتیست...}
-ای وا....ی امان، هــــــــای امان ای شب سیــــااااه
خورشید زرد من کجا اسیر کیست؟
تکرار دم و بازدم با طعم بغض
مات نگاه آسمان، نگاهی خالی و حزین
یک چهرهی خیالی، یک آرامش عمیق
تکرار و باز تکرار ِ دمادم سکوت
{گاهی دو قطره اشک، تسکینی موقتیست...}
یک مستطیل پلاستیکی ِ دکمه دار!
با دکمه های رنگی ِ اکنون به رنگ شب!
-شاید که جعبهی جادو رسد به داد
یک نیم فشار به دکمهی بالای سمت چپ!
اینجا، آنجا، همه جا دروغ... دروغ!
آه...
باز دکمهی بالای سمت چپ.
یک بیت مفصل؟ نه غزل غزل...
تنها سکوت، سکوت و باز هم سکوت
{گاهی دو قطره اشک، تنها دو قطره است
از بیکران اقیانوس نآرام قلب ها...{
--
پ.ن.1: برای تبریک عید دونه به دونه باید اسم میبردم؟ وا! عید همه مبارک دیگه!!
پ.ن.2: ف.ر! اونقدر از دستت عصبانی هستم که میترسم با جواب دادن بهت همین نیمچه رفاقتی هم که مونده از بین بره! بذار باشه بعد که یه کم آروم تر شدم.
پ.ن.3: آیلار جان یادت رفته آدرس وبلاگتو بدی، فقط ایمیل گذاشتی برام. ولی بازم از همه محبتی که به من داری خیلی خیلی ممنونم. همه اینا که گفتی نظر لطف و محبت شماست عزیز!
پ.ن.4: از بقیه و همهی دوستانی هم که اینقدر لطف و محبت دارند دونه به دونه ممنون. زیاد وقت نمیکنم که به همه تک تک سر بزنم و تشکر کنم ولی کم و بیش و دورادور حواسم به همه عزیزان هست!
پ.ن5: این نوشته در تاریخ 22 فروردین بازسازی(!) شد...

کمی ابریست آسمان اینجا هنوزم
با همه سبزینگی و با همه خوشرنگی حال و هوای عید امسال، اما
سایهی زخمی عمیق
{ ــ زخم خنجر؟ زخم دشنه؟ نه! زخمی تلخ و کاری... }
تیره میسازد گاهی آسمان روز و شب را!
--
سال نو ـ پیشاپیش ـ مبارک! ![]()
شاعری هستم از اهالی همین سکوت دیر باور
بی خیال از هرچه واهی ِ خوش گذران،
هرچه تلاش بی فرجام و هرچه در پس ای کاش های نا تمام میآید.
طاقت دلمردگی کبوتران و اخم آسمان در من نیست
اما چشم میبندم گاهی بروی هرچه بی طاقتیست و
زیر لب ترانه ای ناتمام را زمزمه میکنم
حتی اگر به غیرت آسمان بر بخورد و دل قمری های نازک دل را برنجاند
باز این زمزمه ها تمامی ندارند و ترانه ها را هم گویی پایانی نیست!
شاعر باشی و عاجز از فهم سادهی همین خرده کلمات معمولی؟
شاهکار خلقتی!
فرق است میان آنکه بگویی چادرم به اشک شستم
یا که بگویی چادرم ز اشک!
اشک همان اشک است، چادر همان چادر
اما ...
آه که هرچه ندانستنیست در پس این اما و اگرها نهفته است
و ما دل خوش ایکاش های محال هرگز نیامده ایم
و در حصار اگر و اما محصور...
--
پ.ن: مدت زیادی بود کارم به بلاگفا نیفتاده بود! امروز دیدم بلاگفا هم امکان برچسب زنی را مهیا کرده! جالبه... کم دیگران برچسبمان میزنند، همه جوره هم امکانات مهیاست که خودت هم به خودت برچسب بزنی...

فرو افتاد و چرخی زد،
آرام آرام، بی میل و با اکراه
آخرین برگ خرانی اینچنین کوتاه
خموش و بی صدا، تنها
آرامید بروی بستر مرگش
میان سردی آغوش برف زودهنگام
چندی بعد، ناگاه
قدمهایی شتابان
صدای خش خشی جانکاه...

سر میروم از سکوت و
سر میخورم از بالا بلند فتح فاتحه و
سر میرسد آخر عمق فاجعه و
آتش به جان گل پیچک فتاده خواهد شد!
اینجا صدا: هایهای فاصله
اما این تندریده به شب
-سکوت حنجره-
فریاد خواهد زد به زودی زود
فریاد خواهد زد
فریاد...
داد از این همه یاد...
بر باد باد اینهمه بیداد
باشد که خاطر کنم آزاد
از اضطراب و هجوم اینهمه بیدار کش در خواب
از دجلههای رنگینتن ِ بی تاب
از بی صدایی ِ اینهمه فریاد
باشد
که روزی
خاطر کنم آزاد..
سر میروم از سکوت باز
باز میشود گره از انحنای پیچک آواز
آواز... باز... ای الهی ناز...
آه.. آواز! آواز! با دل من بســـاز...
فریاد از ایــــــن غم جانگداز..
غمهای جانگداز!
سر میروم از سکوت باز
باز و هزارباره باز...
باز نمی شود ولی
این قفل بی کلید!
کجاست شاهکلید نتهای نغمه ساز؟
چشم دوختهام به ناکجای آسمان
کوک میزنم نگاهم را
به خیرهی ابرهای بیکران
[زیباتــــرین چشم انداز زمین است آسمان]
بافتهای از تافته، تافتهای جدا بافته!
بافهای از نگاه، نگاه دوخته بر قامت آسمان
لباسی نو
بر تن آرزو نشست...
درست اندازهی خیال
حتی اگر – خدا نکرده! – محال
چشم میپوشم اما
از قیل و قال و اضظراب ِ"محال؟ یا مجال؟"
کوک میشود
در دم!
ناکوکی ِ بدآهنگ ساز حسو حال
با نوایی بی مثال
ترانهای لطیف و نمنمی زلال
***
وقتست... که بگشاید بال
کبوتر پربستهی خیال
حتی اگر خدانکرده ...!
من یک مسیر مشخص از عبور پائیزم
من میم و نون متن این حروف یکریزم
در ابتدای انتهایی ترین مسیر سفر
از واژههای مکرر تردید لبریزم
رفتن، همیشه به معنای راهرفتن نیست
من هم شبیه رفتن از استعاره سرریزم
حتی اگر یک روز
از آنهمــه روز
احساس میکردم
که احساسم نمیکنی،
حتی یک بار
زیر سنگینی آنهمــه بار...
احساست نمیکردم!
اما...
حس قریبیست بین
غربت احساس من و غربت دلتنگی تو!
آسمان را خراشید
یک قطره نم باران
افتان و خیزان خروشید
از پلکهای باران
از جاری ابر بگذشت
تا دیدهی غمباران
پیوست... پیوست... پیوست
بر چشمهایی گریان
آمیزهای چه لطیف
اشکهای من و باران:
پیوست جوی حقیری تا بیکرانهی باران
امروز اشک نیست ولی سهم من، نه باران!
اشکست ولی چه اشکی...
شیرین... مثل طعم باران!
حرفهایم را برایت مینویسم
برای تو
که تـا همیشه رفتنت را
اینبار پذیرفتهام،
اما برای همیشه نبودنت را
تــا همیشه انکار خواهم کرد!
حرفهایم را برایت مینویسم
حرفهایم: گمواژه های بیدل ِ بی معنا
همین حرفهای حرف حرف شدهی مغموم
همین نهفتههای پیش تو رسوا را
برایت مینویسم
برای تو که هنوز هم
خیال شنیدنت
باور امن هقهق سکوت من است
حرفهایم را برایت میبارم
سپید و روشن، برفسان
برای تو، آدم برفی ِ هنوز قصههای باران
قطره قطره
برف حرف
همین قطرهحرف های بی دلیل ِ هرچه هست
همین قطرهرگبار های هرچه هست و هرچه نیست
همین "همین" هایی که معمولی و همیشگیست
همین گدازه حرف ها که از دیدهء سکوت جاریست...
***
حرفهایم را برایت مینویسم!
طومار خوانده نشدهای دیگر برای تو
بگذار کنار باقی
(کنار همان بیست و چند نامهی دلواپس بیجواب
همان پیغام های مضطرب ِ بی امان
همان "همان" های محال خوش خیال!)
حرفهایم را برایت مینویسم
برای تو: طولانی ترین سایهی انتظار!
گرم تر کن سهشنبهی آخر امسالت را...
(امسالی که...)
یادت، رفتهست به آنسوی واژه های موزون
به آن سوی پر سوی نور، قافیه، غزل!
یادت، پرید!
چون کبوتری رها که تاب قفس نداشت
رفت
تا اوج آسمان نیلی خدا،
پرید
تا پشت ابرهای بی انتها
یادت، نماند
کنار دلواپسی برف و ستاره
یادتنماند که باید کنار باران و من میماندی..
یادت... نیست در این گم واژه های بی قافیه!
یادت هست؟ بهانه و آفتاب بودم
سایهی ستاره بودی
شعر بودی، شور بودم
عاقل ترین دیوانه بودی
مجنون ترین فرزانه بودم
...
نه! یادت نیست...
یادت که رفت و پرید و نماند، بی بهانه!
اما
یادم هنوز به یاد توست که اینگونه
در این دایره
به دور نقطه ای میچرخد و میچرخد و ...
یاد عالم میکنیم اما فراموشیم ما !! *
* مصراع فوق از پرتو بیضایی
--
** این نوشته از مجموعهی نوشتههای نسبتا قدیمی تر است با کمی تغییر در نگارش اولیه.
روزهای عجیب بی امید
روزهای غریب پر تردید
روزهای شکستن باور
روزگار فنا شدن در خویش
بی تکلف ز هر "چرا" رستن
بی بهانه ز شعر خود غمگین!
گیر دادار و دار و داد و امر
یا سر سپرده به "طعنه"ی تقدیر؟!
واژه واژه، سطر سطر پیشانی
روزهای گذشتهی رنگین
مات و محو نگاه آیینه
چشمهایی خالی و غمگین!
تلخ ترین اشکهایم
درست وقتی جاری میشوند
که شیرین ترین نام دنیا
- نام بی تکرار تو -
از جاری لحظات عبور میکند...
چه فرق دارد؟
صدایی باشد که مدام حساش کنی،
یا حسی باشد که مدام صدایش کنی؟
حادثهای سمج، با ریتمی یکنواخت
پیوسته و بی وقفه،
یکریز، وقوع مکرر خود را اعلام میکند!
حساش کنم یا بشنومش؟
صدایش کنم یا ببینمش؟
دنبالش بگردم، نیست!
رهایش کنم، آوار است...
تب دردگیجه، همانقدر داغ است که روز اول بود: درجه یک!
و هی ترانه هم پشت ترانه که بیاید،
فرقی به حال بود و نبود صدا و حس بیتاب و تب داغ تکرار ندارد!
گنجهی سوزان کلمات، قفل است!
صندوق طلایی نتها هم!
بیچاره آخرین ترانهی دلواپس من! بی انتها و بیضرب ماندهست
"نمیپرسی تو از حال خرابم
نمیبینی فغان و اشک و آهم"
شاید همیشه حرفی نباشد
برای گفتن،
اما
همیشه حرف بسیار هست
برای نگفتن!

سالها پیش، به شاگردانش گفته بود "نقطه" آغازگر خلق اثر است، ابزار خالق، اساس آغاز، اصول و بنیاد پیدایش است. نقطه را بگذار و نقاطی در پیاش.. وصلشان کن بههم.. خط پدیدار میشود.
و خط، پیچیدهترین مفهوم سادگیست!
خطوط صاف و منحنی و ساده و درهم، خطوط نازک و پهن، روشن و تیره. اجرام و اجسام، ابعاد و سطوح، بُعد و طول و فاصله، همه و همه زائیدهی نقطه و خط اند.
روی تختهی کلاس، چند نقطه نشان زده بود و با پیوندشان به هم، یک در بسته پدید آورد. گفت اگر دو نقطهی سمت راست را پائینتر میکشیدم و خطوط منتهی را مورب، این در باز بود!
یکی به طعنه گفته بود: حالا که بسته است!
نقاط سمت راست را پاک کرد، کمی پائینتر نقاطی نشان زد، خطوط منتهی را مورب کشید و بعد همان در باز شد! گفت زندگی هم انگاری همین نقطه بازی هاست! ولی نه که به همین راحتی بشود نقاطش را جا به جا کرد و خطوطش را کج و راست.
حواستان به نقطه هایی که میگذارید باشد. از اولین نقطه که تعیین کنندهی فضاست، تا آخرین نقطه که تکمیل کنندهی مفهوم. نقاط به تنهایی مفهومی ندارند، تا خطشان نکنی، به هم ربطشان ندهی، به هیچ دردی نمیخورند! بعد هم به شوخی گفته بود: نقاط بر عکس آدمها، تا "خاطی" نشوند، به کار نمیآیند! «نقطه ها آغاز آفرینشند و شما آفرینندهي خطوط »
***
سالها گذشته است
و امروز
آفرینندهی خطوط ِ درهای باز،
در انتهای منحنی سنگینی از نقاط مبهم
به تنهایی
رسالت "تکامل مفهوم" را به دوش میکشد...
- خب امروز باید راجع به چی حرف بزنیم؟
- {سکوت}
- باشه نمیخواد فعلا چیزی بگی. خودم یادم اومد. قرار بود امروز 3 جلسهی قبلی رو جمع بندی کنیم.
اگر یادت مونده باشه، بهت گفته بودم که عزت نفس، مهم ترین راه رسیدن به تعالیست و حتما باید برای پیشرفت و گذشتن از این مرحلهی سخت، به این موضوع فکر کنی که تمام سختی ها و ناراحتی ها میگذره و بالاخره خواهی نخواهی، روزگار به کار خودش ادامه میده عزیز من! حتی اگر تو دو دستی بچسبی به گذشته و خاطراتی که داری و نخوای قبول کنی ارزشهایی که اینهمه سخت براشون جنگیدی، امروز به هیچ درد تو نمیخورن و الان برگ جدیدی از دفتر عمر ورق خورده. یا به تعبیری انکار بزرگترین عامل عقب موندن تو زندگیه. حواست با منه؟
- {سکوت}
- خوبه! ببین یه یارویی هست به اسم هارولد کلمپ که تو جلسات قبلی چند تا از مباحث بعضی کتابهاش رو با هم مرور کردیم. یادته که؟ گفتم این آقا معتقده اغلب مردم در حالتی از سردرگمی به سر میبرن که اطلاعی هم از اون ندارن و نمیتونن دربارهی موقعیتشون تو خواب و رویا، عقیده و باوری در ارتباط با زندگی در جهان های روحانی بالاتر داشته باشن. میفهمی؟ حالا ممکنه در جواب این حرف بگی عوضش یه یاروی دیگه ای هم هست به اسم استایگر که عقیده داره سفیر روح بودن تنها کافی نیست تا آدم بتونه به راحتی دست از انکار بکشه و به تسلیم برسه تا بعد مراحل بعدی رو طی کنه. خب حرفت درسته! ولی نمیشه این دو رو با هم مقایسه کرد. از دید ایدئولوژیک هر قدر بیشتر در حیطهی آزادی معنوی پیشبری، دست کشیدنت از پایبندی های "بندی" و "خطی" راحت تره و بهتر و راحت تر میتونی با این مشکلت کنار بیای... حالا دیگه به نظرم وقتش شده که یه حرفی بزنی تو ام! هوم؟
- {سکوت}
- حتی نگاهت هم حرفی نمیزنه! لااقل سعیات رو بکن! میخوای اصلا دوباره برگردیم به نظریات کلمپ؟ یا مباحث بعدی رو ادامه بدیم؟ به نظرم از حرفهای کلمپ بیشتر خوشت میاد؟ ها؟
- {سکوت}
- آها فهمیدم. شاید تو هنوز فکر میکنی فالون از بقیه بهتر جواب میده؟ باز میخوای راجع به تفاوت های دان جین و تائو زنگ بحث کنی و نتیجه گیری کنی که در حق شی گونگ جفا شده؟ خب در هر صورت، همینم بهتر از ساکت موندنته! ولی اگه حرف نزنی مجبور میشم...
{در باز شد، پرستار بد اخلاقی داخل اتاق آمد}
امروز حالت چطوره؟ باز که نشستی زل زل داری به آینه نگاه میکنی! بلند شو باید آماده بشی برای معاینه. دکتر زیاد وقت نداره، زود باش! {همین موقع دکتر وارد اتاق شد}
- خب امروز باید راجع به چی حرف بزنیم؟
- {سکوت}
- باشه نمیخواد فعلا چیزی بگی. خودم یادم اومد. قرار بود...
حساب که میکنی، حسابت پاک به چشم آینه میرسد!
اما سوال که میشوی، به گمان تیرگی حسابت،
آینه میشکنی بی باور؟
آن هم به وهم گمان؟
گمان تیرگی؟
تیرگی ِحساب؟
چه باک!
چه کس تو را گفت سرود شب و خواب مریم و راز سپیده،
باور عاشق ترین شاعر دیار عقوبت است؟
باور نکن شعرهای ناسرودهی این عالمیان خفته در آغوش پیچک و دیوار را!
تو بپرس: حسابت پر است؟
و من پر میزنم پی ِ صفای سهراب و سوسوی فروغ و
گلایه بی گلایه از سردی آتشی که
افولش هم سوزان است هنوز...
حتی سوزاننده تر از طلوعش انگار!
( عجب! چه تفاوت پیچیده ایست
میان سوزانده شدن با سوختن! )
تو بخند: کاغذباطله فروشی؟
و من پرپر ِ شعرهای ناخوانده از بحر شدهی چشمهایت را
به گزافهی یک لبخند،
ارزانییت کنم...
تو ببین: شکسته ترین تندیس جامنمای ِغرور،
به خاکپای ِ آوایی صمیمی
از دورهای نه چندان دور ِ دور،
-تکه تکه، هزار بهانه، هزار من!-
و من بسرایم هزارپاره ای از سرود دلتنگی،
نه غرور! که چشم ندارم برای دیدنش
و اندیشه ام راه ندارد به تفکرش
که چرا و چه و چون و چند؟!
حالا حساب کن، دوباره باز:
یکی خفته به خفیهی دربار بی کسی،
یکی جسته از صحیفهی آواز اطلسی!
بگو کدام سبک تر؟
کدام سنگین تر؟
معیار هم بیدارباش ِ سر صبح ِ نماز وجدانت!
قضا که نشود، کافیست؟
تو بگو عالِم منبر نشین باور های من!
***
اثاث را میتوان کشید و برد، بی بهانه حتی!
اساس را ولی، کشیدن مشکل است
و کُشتن گویی سهل!
خانه کجا؟ راه کجا؟
نشانی آن مجنون ترین بید را میخواهم!
که سایهاش حتی سر ظهر غربت هم، کم نمیشد!
که سایهاش نمیگریخت از آفتاب، باد، پنجره، دود،
از درد و قرص و خون و صبوری!
و بهانه اش "باید" بود! باید ترین!
راهی ِ پوچستانی دور و سرد و بی رنگم
دیر نکن!
پیشبازم که نیامدی سجاده نشین بنفشه!
به بدرقه ام بیا
بیا و این دم ِ رفتنی، بگو آن مجنون ترین بید
قربانی کدام حادثهی بی تکرار شد
که آفتابش اسماعیل و
سایهاش ابراهیم بود انگار!
تو بگو دخیل ِ بسته بر ضریح کدام سبزینه،
نگشاد گره از کار اساس ِ خانهی ما؟
پایه بر پای ِ خدا
قاب از حرف ِ خدا
عشق با اذن ِ خدا
حال اما
آدمی و دل و احساس و همه هرچه که هست
دست و لب بسته، به فرمان غرور؟!
پس خدا ؟؟
***
حساب که میکنی، لابد گمان آینه ات پاک است
که رخ به رخشاش نشسته ای هنوز!
و معیار ِ سنجهات، همان قد قامت قضا نشدن،
حصار پشت حصار،
و قربه الی الله
و لاغیر!
اما
خون ِ آفتاب را چطور میتوان پای سایه نوشت؟
جور نمیشود، دوباره حساب کن!
شرطی شده ای را می مانم
که باخته باشد
شرط را
خودش
زندگی
امید
و خدا را حتی!
لبخند که میزدی...
چه جای غصه و ملال؟
چه جای یأس و اندوه؟
چه جای سرگیجه و "دردگیجه" حتی؟!
امروز، تنها خاطرهی لبخندت ماندهست و
یک کوه غصه
یک باغ پر از خارهای یأس
تب ِسرگیجه هایی که با ترانه پاشویه میشوند!
و رقص علائم دستوری در تن خاطره ها!
تعجب
سوال
تشدید
که هر کدام در پساپیش خاطره خوانی
-جای جای،
کنج کنج-
تکرار و ایهام را وامانده اند گویی!
***
لبخند که میزدی...
صدای ریختن دوغ داخل لیوان
صدای جرقه فندک
دوغ
دود
صدای تقّ ِ پاره شدن محافظ قرص
قرص
دوغ
دود
صدای زنگ تلفن
صدای برخورد گوشی با دیوار آن سر اتاق
صدای ریختن دوغ داخل لیوان
صدای جرقه فندک
دوغ
دود
صدای زنگ در
باز
دوباره باز
دوباره و بعد سکوت محض!
صدای ویبره ی گوشی!
آخ! بالاخره صدای ویبره...
یعنی ...!
صدای برخورد لیوان با شیشه ی دوغ
صدای له شدن پاکت سیگار زیر پاهای شتابان
صدای تپش هایی درمانده از انتظار
نفس.. نفس...
نفسم!
چه راه درازی، بین این سر و آن سر اتاق..
و بعد:
"مشترک گرامی برای فعال سازی امکان کوفت و زهرمار،
حرف فلان را به شماره فلان ارسال نمائید.
با همراه اول، هیچکس تنها نیست"
- ای به گور پدرت همراه اول!
صدا..
صدا..
صدا...
دود
دود
سکوت
صدا..
دود..
...
--
پ.ن 1: بین آفلاین های ریز و درشت و مسخره ی هر روز، یکی از همه "تیز" تر بود:
"تنهایی یعنی وقتی برات مسیج میاد، مطمئن باشی از طرف همراه اوّله!"
پ.ن 2: این تیغ تیزی که به جونت افتاده، بذار خراشت بده، بذار زخمت بزنه!
اونقدر زخمت بزنه، تا تیزیش کم بشه! (شب یلدا – کیومرث پوراحمد)
- این تیغ مگر از فولاده؟ چقدر؟ چند بار؟ چند سال...؟
پ.ن 3: امید،
دود که میشود
رویا و کابوس را با هم خاکستر میکند...
پ.ن 4 : این سبک جدیدی از فوران بود یا سبک نخ نمایی از خفقان؟؟
همیشه که نه! ولی گاهی
مینشینی و سعی میکنی تحلیل کنی
اتفاقی را!که بفهمی ناراحتی یا نیستی؟
خب دیوانه!
نشستن و سعی و تحلیل برای چه؟
اگر ناراحت نبودی، این چالش احمقانه برای چه بود؟
یک نخ سیگار برداشت،
میان لبهایش گذاشت
صدای جرقه فندک نقره ای آمد
فندک را نزدیک سیگار برد،
چشمهایش را بست
صدای جلز و ولز روشن شدن سیگار را بلعید!
چشمهایش را باز کرد ...
تمام محیط اطراف را سایه ی دود فرا گرفت ..
جدول روزنامه را برداشت
یک افقی: نفس کشنده به سیگار
نوشت پ ک
یک عمودی: سال گذشته
نوشت پ ا ر
چشمهایش را دوباره بست
تکرار یک افقی .. مرور یک عمودی ..
چشمهای نمناکش را باز کرد ..
تمام محیط اطراف را سایه ی یک عمودی فرا گرفت ...
--
این داستانک را هم، قبلا در یازده آبان 87 جای دیگری نوشته بودم.
کیستم من؟
چیستم من؟
به که مانم؟ به چه نامند مرا؟
نه همین پیکره ی آدم گون،
نه همین روح خدایی،
نه همین نگاه پر نور،
نه همین جلوه ی فانی،من ِ من کیست؟
همه ی عمر گذشت
از پی روز و شب و ثانیه و ساعت و سال،
از پی گردش گردون،
از پی ساختن "کلبه ای از جنس بلور"! من ِ من کیست؟
به همین خرده قناعت قانع،
یا که عصیانی ام از نوع رجیم؟!
پشت این صورتک بی عاری
پشت این لبخند های عاری از هشیاری
پشت این هلهله های عبث و تو خالی
پشت این زمزمه های یک سره تکراری،
کیست آن من؟
چه غریبم اکنون با من ِ خویش!
یا که با نیمه ای از آن همه من!
با همان نیمه ی گمگشته که در خاطره ها وا مانده ست..
با همان صورتک با تو همیشه خندان..
چه غریبم اکنون با من ِ من!
قرنها پیش چهره ی واقعی ام پیدا شد،
- ناگاه! -
از پس صورتک ساختگی
- ساخته ی درد و عذاب! -
و در آن لحظه ی ناب ِ ناگاه
چشم تو آینه ی نهان و پیدایم شد!
و تو دیدی تنها، که چه پنهان دارم
پشت آن صورتک بی عاری...
چه دیدی که به یکباره رمیدی از من؟!
***
آه یارب...
خوش تر آن بود که پنهان می ماند
باطن تلخ و هراس انگیزم
در پس صورتک ساختگی م!
--
نیمچه توضیح: این نوشته مال یک سال پیش بود دقیقا! قبلا هم جای دیگه ای نوشته بودم!
شصت و چند روزه ازش خبر ندارم. یعنی شصت و چند
روز پیش قرار شد دیگه کلا از هم بی خبر باشیم. چند روزه برگشتم خونه. از یه جای دور. ولی
هنوز جرات رفتن به اتاقمو پیدا نکرده بودم. تا امروز!
رو میزم حسابی گرد و خاک نشسته. دفترم
– مثل همیشه – رو زمین بود.
" امروز زنگ زد گفت این وضعیت دیگه از تحملم خارجه. خواست تمومش کنیم. اینبار برای همیشه. چیزی نگفتم. گفت میشنوی؟ گفتم آره! گفت خب؟ گفتم خب، تمومش میکنیم. ولی یادت بمونه که تو اینو خواستی. یه تلخند معنی دار تحویلم داد و گفت من همه ی سعی ام رو کردم. ولی نشد. گفتم دیگه خرابترش نکن. فقط برو! گفت تقصیر تو ام بود! گفتم چرا فکر میکنی چیز دیگه ای هم مونده که داغون کنی؟ برو دیگه! فکر کنم داشت یه چیزی میگفت، ولی من گوشی رو گذاشتم. تموم شد!"
خیره مونده بودم به این چند خط! برای چند وقت؟
یادم نیست...
صفحه ی آخر رو با عصبانیت کندم. باز خیره شدم
بهش! واسه چند ثانیه همه ی بلاهایی که تو این مدت سرم اومده بود از جلوی چشمهام
گذشت! انگاری برق چشمهام رفت!
مثل دستگاه ورق تاکنی
تو صحافی، کاغذو تا زدم. به دقت و با خونسردی تمام! یه تای دیگه. بعد پاره اش کردم. پاره های کاغذ
رو گذاشتم رو هم، دوباره پاره کردم.
دوباره.. دوباره.. دوباره...
تا خیالم راحت شد کاملا ریز ریز شدن! خرده های کاغذ کف دستهام بود. دستهام رو بردم بالای سرم.. بالای بالا.. بعد از هم بازشون کردم.
برف کاغذی اومد!
دراز کشیدم رو زمین.. کاغذ پاره ها ریخته بودن
دورم...
نگاهم افتاد رو کاغذ های تیکه
شده:
یادت بمونه
برای همیشه
فقط
تو
میشنوی؟
اذان کلمه است
افطار کن روزه ی سکوت را
میبارد از سکوت،
حرف!
میجوشد از حروف،
فریاد!
***
اذان کلمه است
فریاد کن بغض فروخورده سکوت را...
من معنی ققنوسم!