آیا چه تفاوت
میان کبک های رمیده از روباه ـ سر در برف،
با ملخ های سنگنما شده ـ از ترس کبک؟
ملخ از ترس کبک
کبک از بیم روباره
روباه در گریز از لنز شکارچی
- که لابد این سلاحی ناشناخته است!
شکارچی ِ خیالی روباره اما،
حتی تپش های قلب هراسان ملخ را تاب نیاورد و پیشتر نرفت!
سنگ و برف و گریز را میشناخت،
تپش را میدانست،
و ترس را، به حرمت بهانه بودنش
گناه نمیدانست.
اصلا شکارچی نبود
من بودم و منم!
که لنز دوربینم - دریچهی دلم! - بر هرکه ثابت ماند
یا سر در برف برد، با خیال خام ِ چون نمیبینمش لابد نمیبیندم!
یا به رنگ سنگ شد، که دلش هم سنگ شود شاید،
(حتی تپش های قلب خویش نیز نشنیده گرفت!)
یا گریخت و رمید و قید همه چیز را زد.
قید همه چیز را!
من بودم و منم!
شکارچی خیالی
با سلاحی نا شناخته، درست کف ِ دستانم
که میتپد ولی نمیتوپد!
من معنی ققنوسم!