چهارشنبه ۵ آبان ۱۳۸۹ | 12:45 | رازپوش -
اولین وبلاگی که ساختم به گمونم بیش از هشت سال پیش بود! اسم و رسمش یادم نیست، هیچ ازش یادم نیست! نه انگیزهی خاصی داشتم و نه حرفی برای گفتن! هدف فقط کشف ناشناخته ها بود که احتمالا همون موقع احساس کردم جذابیتی آنچنان نداره که درگیرش بشم و بی خیالش شدم!
درگیر درس و کار و زندگی و مشتقات اینها شدم و رفت تا سال 85 که نمیدونم باز چی شد که گمون کردم بار قبل چیزی ناشناخته باقی مونده! دوباره پرشین بلاگ و دوباره وبلاگ! اینبار ولی اسم و رسمش رو یادم میاد! اتفاقا خوب هم یادم میاد.. "شبهای روشن، روزهای تیره"
و این پردهی اول نمایش من شد!
چرا اینجا مینوشتم و اصلا چی مینوشتم و چی به چی بود، موضوع حرفم نیست. همینقدرش مربوط به بحث امروز میشه که بگم دوستانی که به واسطهی این وبلاگ افتخار آشناییشون نصیبم شد، امروز جزو تاثیر گذار ترین دوستانم هستند! (سایه، سیب مهربون، شهاب، آمینا، آن شرلی، مریم، سهیلا، علی یار، امیر، محمد رضای روما، مینا، دوباره مینا، نیمولی، ستاره و چند تایی دیگر. امروز بعضی از این لیست، هنوز هم هستند و مینویستند و هستیم، بعضی ها هستند و مینویسند و نیستیم، بعضی ها نیستند و نمینویسند و نیستیم، اما بعضیهای دیگر نیستند و نمینویسند، اما هستیم!! بین این بعضیهای کلی، با بعضی های جزئیشون فراتر از حد مجازی پیش رفتیم و خیلی واقعی تر و راستکی تر(!) با هم آشنا و بعد هم "دیرآشنا" شدیم...
وبلاگ بعدی به نوعی شاید پاورقی همین وبلاگ بود! "گرگ و میش" زیاد مهم نبود! شاید در حد نوار سربی پائین پرده! یعنی به مرحله ی مهم شدن نرسید، چون وبلاگ اولی چند وقت ِ کوتاه، بعد از ساخته شدن گرگ و میش، به حالت تعلیق در آمد که هیچ، حتی آرشیوش هم از دسترس خارج شد! (شمار کامنت های تائید نشده: یکصد و خرده ای تا امروز!)
وبلاگ بعدی اما! "مطبخ خاله خانم" مهم بود! روز به روز هم مهم تر شد. انگیزه پشتش بود، امید، دلیل، عشق و خیلی خیلی چیزهای دیگه که باعث شد روز به روز مهم تر و مهم تر بشه! تاریخ ساختش مهر 86 بود! در مدت کوتاهی به اوج رسید! اوج جایی که هر وبلاگ نویسی احتمال میده شاید یه روزی برسه! و مسلما دوستانی که همیشگی بودند و همیشگی هم شدند به لیست اولی اضافه شدند: شرور، نازنین، صبا، ماندا، فرهاد، نارگل، شادی، صمیم، جعفر، یاسمن، هاله، سارا، بهار، ناصر، و خیلی های دیگه!
مطبخ هم یک پاورقی داشت به اسم khaledaily که خب به واسطهی مطبخ، حال و هوای خودش رو داشت. یعنی در واقع صفحه ای از مطبخ بود! و عموما با همون خواننده ها!
از این لیست بالا، چند اسم، امروز و هنوز از باقی پررنگ تر و شفاف تر و واقعی ترند! با کامنتی، زنگی، اس ام اسی یا حتی ایمیلی، هنوز هم به هم وصلیم! (شمار کامنت های تائید نشده: هشتصد و خرده ای و ایمیل های بی پاسخ مانده بالای دو سه هزار تا، تا امروز!)
مطبخ خاله خانم، حریر پردهی نمایش من بود!
بعد از به تعلیق در اومدن بیخبر، بی موقع، غیر منتظره و یکبارهی مطبخ، وبلاگ "رسمی" دیگری نداشتم تا امروز! یک فتوبلاگ داشتم که مهم نبود، دو تا وبلاگ نیمه شخصی داشتم که زیاد مهم نبود، و سه تا وبلاگ خیلی شخصی در فواصل زمانی مختلف داشتم که برای خودم فقط مهم بود!
از بین این وبلاگهای شخصی، که هیچ کدوم جز نیمه راه ِ یکیشون، اصلا امکان درج نظر نداشتند، فقط یک دوست به لیست دوستان من اضافه شد! با دلی به وسعت دریا و نامی همنام دریا! همدرد، همدل، همزبان، همفکر، دوست، دریا!
و اما حرافی! یعنی همینجا!
ولی نه! قبل از رسیدن به حرافی، باید یادی کنم از قبیلهی فیسفا و لیست بلند بالای هم قبیلهها! در بد شرایطی و با بد وضعیتی، با خوب کسانی بُر خوردم، کاملا هم اتفاقی بود! کسانی که قضاوتم نکردند، نصیحتم نکردند، موعظهام نکردند، از بالا به من نگاه نکردند و خیلی کارهای دیگه هم نکردند عوض ِهمهی کارهایی که کردند! چهل پنجاه نفر شدیم، قبیله شدیم! لشکر شدیم، لشکر کشیدیم، آواره شدیم، کوچ کردیم، دوست شدیم، دوست هم موندیم! اتفاقی! آمار قبلیه بلند بالاست، میترسم کسی از قلم بیفته، فقط به همون رقم که گفتم اکتفا میکنم!
رفاقتی که بین چهل پنجاه نفر ِ به ظاهر غریبه، از شهرهای مختلف، با خوی و خصلتی متفاوت، با سن و سالهای کاملا بی ربط به هم، با خصوصیات بعضا کاملا متناقض با هم، و با شرایط خاصی که هر کدوم برای خودشون دارند، شکل بگیره و به این عمق برسه، به گمون من ستودنیست! باقی هرجور دوست دارند، فکر کنن!
حالا حرافی! راستش شاید روا بود خیلی پیش تر، این حرفها رو میگفتم! که خب طبق معمول دوزاری "روا"یات ِ من، همیشه دیر میفته!
اینجا رو که بنا کردم، اصلا نمیدونستم دارم چی کار میکنم! اصلا برای چی؟ که چی؟ چی میخواستم بگم؟ اصلا چیزی داشتم که بگم؟ به کی بگم؟ و ...
انگاری یکی اینجا رو ساخت، یوزر پسش رو به من داد و گفت برو واسه خودت! بعد از دو سال و چند ماه و چند روز که وبلاگ رسمی نداشتم!! به اسم خودم اومدم! به رسم خودم اومدم! خودم بودم که اومدم ولی برای چی اومدم؟
سایه گفت: "چیزهای خوب توش بنویس"!
(خطاب به یاسمین: آره! دارم سَر میرم!)
اولین کامنت غافلگیر کنندهی اینجا، کامنت "نارگل" بود! بعد کامنتهای غافلگیر کننده کم کم شروع شدند... و چه غافلگیریهای خوشآیندی بودند بعضی شون!
وقتی برگشتم، سراغ بعضی ها رفتم و سراغ خیلی ها نرفتم! رفتم و گفتم که برگشتم! نرفتم و نگفتم که برگشتم! روم نشد، یا هرچی!
بعضی های دیگه لینک به لینک رسیدن اینجا و حالا هم سلامی و علیکی! بعضی ها گشتند و پیدام کردند و ساکت موندن هنوز(حواسم هست چی دارم میگم)، بعضی ها گشتند و پیدام کردند و آمار هم دادند و خوش اومدند! بعضی ها و بعضی ها و بعضی ها... بگذریم!
اینجا والان پرده است! آخرین لایه! آخرین وبلاگ رسمی من که تا وقتی بخوام چیزی بنویسم به اسم خودم، مسلما فقط اینجا باید باشه، نه جای دیگه ای! حالا نه که حرفی هم برای گفتن داشته باشم، ولی در کل، من اینجام! من! با همهی بلاهایی که تو این چند ساله سرم اومده! با همه ی تغییرات خواسته یا نا خواسته ای که کردم! با همه ی هرچی که منو ساخته!
دقیقا نمیدونم چرا دارم این حرفها رو میزنم! شاید به نوعی دارم دوستانم رو با هم، و همه رو با خودم و خودم رو با سرگذشت مجازی ِ امروزْ واقعی شده ام آشنا میکنم! شاید دلخورم، شاید غمگینم، شاید گم شدم... "شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر..."
من نـانـا رازپوش هستم! الکترونیک خوندم، حدودا ده دوازده سالی هست که به عنوان ناظر چاپ، عکاس صنعتی و گرافیست دارم تو یه چاپخونه کار میکنم و در کنارش خیلی کارهای دیگه هم کردم. مدتی تو بخش روابط عمومی یک شرکت بزرگ، سمَتی داشتم، بعد تو کار واردات ملزومات فلان و بهمان بودم، الان در شرکت دیگری سمَت دیگری دارم . ولی پیوسته و همزمان با همهی اینها، شغل اصلیم همونه که اول گفتم!
علاقمندم به کتاب، موسیقی، شعر، عکاسی و سفر! به نوشتن، آشپزی، سنتور و همین چیزهای عادی که مجموعشون میشه زندگی! عقاید و ضوابط خاص خودم رو دارم! روابط و شرایطم محدود به چارچوب های خودم و دینم میشه و برای حرف و کلمه ارزش قائلم! همونقدر که برای سکوت و غروب!
اینجا لایهی آخر پردهی نمایشه! ولی نمایشی که به تماشای اون نشستید، به گمونم خیلی وقت پیش تموم شده باشه! در واقع فقط همین پرده ها موندن در معرض نمایش! همین پرده ها که چند وقت یک بار ویترین میشن! رنگ و روشون عوض میشه! شکل و فرمشون تغییر میکنه! یادمه یه بار ماندا نوشته بود:
" آخرِ همین از "تو" نوشتنها آخرِ دنیاست
آخر دنیا را می خواهید؟
قسمت قشنگ زندگیتان
توی همین وبلاگهاست
بعدا که حس نوشتن تمام شد
همیشه یادِ این حرف من می افتید..."
این نوشته زیادی حرافی شد! نکتهی آخر: دلیل که نه! ولی آخرین محرک من برای گفتن این حرفها، آخرین(نود و چهارمین) کامنت خصوصی همین وبلاگ بود! یکی دیگه از همون غافلگیر کننده های خوشآیند!
گاهی وقت آدمها پنهان میشوند،
- از خود یا غیر! مهم پنهان شدن است
با دلیل، بی دلیل! -
پیدایشان که میکنی،
از حالت چشمهایشان پیداست
چقدر برایشان میارزی؟!
و حتی گاهی دلیل پنهان شدنشان...
و قص علی هذا...
--
ترانهی تنهام نذار سومین ترانهی پخش شده با صدای فرهاد رحیمی.