دارم از مراسم دیو کُشون بر میگردم! رفتیم دیو بیسوادی رو – طی مراسمی!- کشتیم و اومدیم!
راستش الان اصلا تو شرایط وبلاگ نوشتن نیستم! ولی هرچی فکر میکنم تو شرایط انجام چه کاری هستم، هیچی دیگه هم به ذهنم نمیرسه!
اصلش نصف دلیل برگشتن دوباره ام به دنیای وبلاگ و این حرفها هم این بود که کنار دوستام باشم. تو هر شرایطی! هرچند به قول شرور گاهی پرسیدن چی شده و چرا حال آدمو هیچ بهترم نکنه، ولی فکر کنم از نپرسیدنش بهتره! اصلا همین که من بیام اینجا و بگم "حالم بده! خیلی هم بده و جدا دارم خفه میشم!" بعد تو بگی چته؟ چه مرگته؟ چرا؟ چی شده؟ یا هرچی دیگه، "حداقل" ِفایده اش اینه که من بفهمم همه ی اونایی که تو این مدت ِ نبودنم اونقدر بی معرفتی کردم در حقشون، چقدر برام ارزش قائلند و چقدر حالم براشون مهمه!
آخ! الان یه چیز دردناک از هاتف اصفهانی یادم اومد:
هر شب از افغان من بیدار خلق، اما چه سود؟
آنکه باید بشنود افغان من بیدار نیست
دل به پیغام وفا، هر کس که میآرد ز یار
میدهم تسکین و میدانم که حرف یار نیست
حالم خوش نیست! نگرانم به شدت و دارم کم کم روانی میشم دیگه! ولی چرا و چی شدهاش بمونه فعلا! شما فقط دعا کنید برام لطفا! صبرم زیاده، ولی طاقتم خیلی کمه!
با همه اینا ولی، این حرفها رو نمیشد نگم! چون باران (خواهر زاده م) فقط یه بار تو کل عمرش باید بره کلاس اول و اون یه بار هم امروز بود و منم باید همراهش میرفتم. ولی چه رفتنی...
ولش...

دو تا "عمو" اومده بودن با یه سری دم و دستگاه عروسک گردانی و دایره و دمبک که دیو بیسوادی رو تو سناریوشون به همراه بچه ها و مامانها و احیانا خاله هاشون بُکُشن و همش هم تاکید میکردن که هرکی هورااااا نکشه و دست نزنه و سوت نزنه و جیغ نزنه، کچل میشه و بیسواد میمونه و این حرفها! فکر کن منم با این اوضاع اون وسط چه حالی شده بودم، اونم دوربین به دست!
کاش همه چیزهای بد دیگه هم دیو داشتن و میشد به همین راحتی کُشتشون! مثل نگرانی، بلاتکلیفی، بیخبری و انتظار لعنتی! که به قول مولانا: بالله که هیچ مرگ بتر ز انتظار نیست!
راستی! چند وقت پیشها یه فیلم دیدم خیلی اتفاقی، که تقریبا هیچیشو یادم نیست جز اینکه اسم یکی از شخصیتهاش نانا بود و فقط یکی از سکانسهاش که اونم این بود که دوست دختر ِ پسره داشت ترکش میکرد و پسره هم کلی هاج و واج و ناراحت که چی شده و این حرفها، خانواده اش هم داشتن از پشت پنجره این صحنه رو نگاه میکردن، دختره هم خیلی بی خیال گازش رو گرفت و رفت، پسره که فک کنم اسمش تو فیلم میچ یا پیچ یا همیچن چیزی بود، برگشت بیاد تو خونه، همه شروع کردن یه جور سر خودشونو گرم کنن که انگاری هیچی ندیدن و هیچی هم نشده اصلا! قیافه پسره وقتی اومد تو و خانواده اش رو دید خیلی به یاد موندنی بود و حرفی که زد: please stop trying to act normal! و البته لحنش موقعی که داشت اینو میگفت! لحن و نگاهش آمیخته ای از عصبانیت، التماس، استرس، بلاتکلیفی، عجز مطلق و خیلی چیزهای دیگه بود!
نمیدونم چرا این سکانس و اون قیافه و اون لحن، اینقدر واضح یادمه و شاید حتی به نوعی هم روم تاثیر گذاشته! گویی که من اصلا آدم فیلم نگاه کنی نیستم و تقریبا اصلا هم خوشم نمیاد از فیلم نگاه کردن. ولی فکر کنم یکی از دلایلی که دارم این حرفها رو اینجا و اونم این مدلی میگم شاید همین باشه!
همه گاهی یه چیزیشون میشه! ولی اکثرا ترجیح میدن وانمود کنن چیزیشون نیست! کاری که من تو همهی عمرم کردم هم همین بوده! نتیجه اش هم این بود که دیروز یکی از بچه ها تو پروفایلم نوشته بود "مگه تو ام دلت میگیره؟" بابا مگه من دل ندارم آخه؟ به قول حافظ:
دوش از این غصه نخفتم که رفیقی میگفت
حافظ ار مست بود جای شکایت دارد
قشنگ میفهمم حافظ بنده خدا چقدر سوخته از اون حرف!
آره منم گاهی – حتی بیشتر از گاهی – دلم میگیره! ولی معمولا کسی چیزی متوجه نمیشه! کم پیش میاد حرافی کنم در این موارد! ولی حالا که پیش اومده بذار بگم دیگه! دلم بدجور گرفته و خیلی هم نگرانم... به قولی سگ شدم و یه جورایی هم خرچنگیَتم زده بالا! الانم تو فاز کولی بازی و این حرفهام! یعنی اصلا انتظار منطق و این حرفها ازم نداشته باشید کلا!
--
همهی اینا رو گفتم، این یکی رو هم بگم:
پیشضبط ِ دومین آهنگ فرهاد رحیمی، به نام قاب خالی، دیروز – تو این هیر و ویری - وارد گسترهی پخش اینترنتی شد. و همزمان در رادیو جوان هم پخش میشه. به نظر من از آهنگ اول خیلی بهتره! منظورم ملودی و اجرا و خاصه تحریر هاش بود.
ترانه سرا: آیدا حقیقت مهر ، آهنگ: میلاد بهشتی
اینم لینکهای دیگهش:
همین و زیاده حرفی نیست!
فقط به قولی: اگر یادتان ماند و باران گرفت/ دعایی به حال بیابان کنید...
من معنی ققنوسم!