از عصری مدام داشت جیرجیر میکرد. با خودم گفتم جیرجیر ِ چه وقتهست؟ خب "منطقی" نبود! معمولا فقط شبها صداشون میاد. اومدم تو حیاط چرخی بزنم که دیدمش! تنهایی واسه خودش یه گوشه نشسته بود و هی جیرجیر می کرد! ولی عجیب غریب بود جیرجیرهاش! هرچند من زبون جیرجیرکها رو بلد نیستم، ولی تا جایی که یادم بود، کوک تر از این حرفها جیرجیر میکردن همیشه! این یکی خیلی ناکوک بود! خارج میزد!! طبق عادت، دوربینمو دست گرفتم و دورش چرخیدم و از زوایای مختلف عکسش رو انداختم! تازه کلی هم باهاش شوخی میکردم هی بیخودی! که مثلا نیم رخ بده، لبخند بزن، بگو چیز، اونوری شو، اینوری شو و ...!!
بعد هم رفتم دنبال کارم و ...
شب شد، همچنان صدای جیرجیرک میومد. منتها ایندفعه صدا کوک بود و از چند طرف! یعنی چند تا جیرجیرک بودن که داشتن میخوندن.
فردا صبح دوباره رفتم تو حیاط. دیدم یه جیرجیرک رو زمین افتاده. ولی نه جم میخورد و نه حتی صدای جیرجیر میومد! رفتم نزدیک تر... نزدیک تر... هیچ حرکتی نکرد و هیچ صدایی هم بلند نشد!
مرده بود!
هجمهی سنگینی از حماقت آوار شد رو سرم! این چه حس احمقانه ای بود؟ حتی اگر همون دیروز هم فهمیده بودم این جیرجیرهای نا کوک و غیر "منطقی" از کجا آب میخوره، باز کاری ازم ساخته نبود! ولی احساس میکردم دارم له میشم... مدام صدای جیرجیر میشنیدم! همش جیرجیر بود تو سرم... جیرجیر های ناکوک، غیر منطقی... بعد هم به لطف این مالیخولیای وحشیوش ِ همیشگی، رفتم تو فکر و ...
یادم اومد وقتی رفته بودم طرفش که عکس بگیرم ازش، فرار نکرد! فرار که نکرد هیچ، همچنان هم داشت جیرجیر میکرد! حتی وقتی به فاصلهی چند سانتی متری ازش نشسته بودم و کم مونده بود لنز دوربینم بره تو چشمهاش، بازم جم نخورده بود از جاش و همچنان داشت جیرجیر میکرد! خیره بهش نگاه کردم، دیدم رو پرزهای پشتش و دست و پاهاش گرد سپیدی نشسته. چرا دیروز ندیده بودم همچین چیز عجیبی رو؟ این سَمّ بود! چند روز پیش کل منطقه رو سمپاشی کرده بودند... نه به خاطر جیرجیرکها ولی! چرا دیروز ندیدم پس؟ دست و پاهاش رو نگاه کردم، هر کدوم یه ور! بالهاش نامنظم، صداش هم که...
و بعد از همهی اینها، اون جیرجیرهای بی وقت و ناکوک، کاملا به نظرم "منطقی" اومد!
--
عنوان مطلب تکهای از شعر "تا انتها حضور" از سهراب:
"ته ِ شب، یک حشره
قسمت خرم تنهایی را
تجربه خواهد کرد"
من معنی ققنوسم!