چند روز پیش "تعلیمات" استاد مرحوم آیت الله شاهآبادی (از زمرهی معدود عرفا و عالمین بی ادعای عصر حاضر و یکی از اساتید عرفان امام خمینی) رو مرور میکردم، به نکتهی قابل تاملی برخوردم که از همون لحظه گوشهی ذهنم نشست تا امروز که به عینه باهاش مواجه شدم!
کلاً کار دنیا وارو شده انگاری! رفته بودم دنبال باران (خواهرزادهم) که از مدرسه بیارمش. پشت چراغ قرمز، یهباره با ذوق و شوق و بیخبر از همه جا گفت: "آبایی آبایی!* عروس عروس! نِناش کن" و اشاره به ماشین بغلی میکرد.
من ِ بی خیال ِ این روزها، با بی حوصلگی گفتم آبا جان عروس کجا بوده ماه محرمی، اونم سر ظهر! همزمان سرم رو هم برگردوندم دیدم نه انگاری جداً عروس بود!!! البته عروس بی لباس عروس! یه ماشین سفید بود که پیرو ِ مُد این روزها روی درها و صندوقش با جوهر قرمز شعار های تبلیغاتی(!) ویژه دهه محرم نوشته شده بود و یه رِنگ شش و هشت شدهی "باز این چه شورش است که در خلق عالم است" هم از توش شنیده میشد به وضوح هرچه تمام!! و عروس خانم مذکور هم کم نذاشته بود از هرچه اقلام و ابزار آرایش و چه بساکه ویرایش حتی!!! و سیستم کلا معلومالحال و بینیاز از وصف!
صحنه واقعاً زننده بود! حتی به خودی خود، در شرایط عادی هم دیدن آدم های این مدلی (چه خانم، چه آقا) متاثر کنندهست، چه برسه به این روزها و این احوالات و دیدنشون زیر عَلم حسینی اونم با این اوصاف و...
نگاه بی رنگم رو از صورت رنگارنگش گرفتم و هر کدوم رفتیم پی راه و کار خودمون. تو راه داشتم با خودم فکر میکردم که کلا (دقیقا کلا!!) چقدر خوبه که من زیاد بیرون نمیرم و کمتر میبینم از این صوانح!!!! نه خاصه تو این ایام و این روزها، به طور کلی (همون کلا که گفتم) چقدر خوبه که زیاد بیرون نمیرم. همینجور درگیر بودم با این افکاری که ته ندارن و میبرند آدمو تا نا کجا که یهباره یاد اون چند خط افتادم و طبق معمول "مالیخولیای وحشیوش" ِ همیشگی گل کرد باز... که چرا این مدلی نگاهش کردم و به من چه اصلا و چرا اینهمه هم کش دادم بیخودی فکر کردن بهش رو و اینقدر حرفهای "بیـــــب دار" راجع بهش تو ذهنم اومد و...
به گمونم دارم از منظور اصلی دور میشم باز! ابداً قصد ندارم در مذمّت اینجور آدمها و این قِسم رفتار، چیزی بگم، چون نه ربطی به من داره، نه حوصله گفتنش رو دارم و نه اینکه با گفتن و نگفتن من و شما چیزی عوض میشه! منظورم از اینهمه حرافی فقط به اشتراک گذاشتن اون نکته ای بود که همون خط اول گفتم، نه بیشتر! اونم چون فکر می کنم نگفتنش حیفش میکنه.
مرحوم شاهآبادی جایی در "تعلیمات" خود روایتی از محمد غزالی نقل کرده و بعد از شرح و تفسیر روایت، عین عبارات زیر رو با تاکید تمام نتیجه گرفته و تعلیم داده:
" یکی از ناشایست ترین و نکوهیده ترین اعمال نزد خداوند متعال، به خواری نگریستن ِ بنده ای بر بندهی دیگر (حتی مومنی به کافری) از سر ظن برتری خویش در تقوا است؛ که عین ناامیدی از رحمت و مغفرت خداوند بر احدی از بندگانش است، چرا که امید به مومنمردن شخص کافر نیز هماره هست. نا امیدی کفر است و نا امیدی از رحمت و غفاری خداوند، جان ِکفر است"
خلاصهی نکتهی بالا از زبان مولانا رو هم قبلا تو مثنوی دیده بودم:
هیچ کافر را به خواری منگرید / که مسلمان مردنش باشد امید
و بیت مترادف به مضمونی هم از حافظ:
عیب مستان مکن ای خواجه کز این کهنه رِباط / کس ندانست که رحلت به چه سان خواهد بود
و بسیار فراوان هست از این دست شواهد!
اما... قسمت خیلی خیلی دردناک ماجرا اینجاست که جداً بعضی وقتها واقعاً سخته که آدم یادش بمونه این تعلیمات رو! یا حتی اگرهم یادش بود، بتونه بعضی از آدمها رو تو قالب این تعلیمات جا بده!
و این نه به خاطر بد بودن یا "هرچی" بودن این دسته از آدمهاست، بلکه فقط به خاطر سستی و ضعف اعتقاد خود ماهاست. که ذکر "یا غفار" و "یا غفور" و "یا رحیم" و... که میگیم، به خیالمون این غفاری و غفوری و رحیمی ِ خدا، فقط شامل حال خود ما میشه و فقط ما مستحق بخشش و رحمت و نعمت خداوندیم و لاغیر!
--
* "آبا" اصطلاح ( اسم؟ لقب؟ صفت؟ ندا؟ یا هرچی!) ویژه ایه که باران از همون موقع که زبون باز کرد برای صدا کردن من انتخاب (شایدم اختراع!) کرد و به جای خاله یا نانا یا خاله نانا و امثالهم، منو "آبا" صدا میکنه! در ضمن "نِناش کن" هم یعنی نگاهش کن!!
بیربط نوشت بی مورد!!: همونطور که متوجه شدید دیگه کلا کامنت ها رو تائید نمیکنم تا مدتی! خواستم چیزی در این مورد بگم، ولی الانه گفتنم نمیاد! شاید بعدا بگم، شایدم نگم، معذلک فعلا برنامه اینه!
تاسف نوشت! : متاسفانه "40چراع" هم خاموش شد! جزو معدود مجلاتی بود که هنوز میخوندم! حیف...
عصبانی نوشت!: چند وقته بلاگفا و پرشین گیگ و فورشیرد و همگی کلا با هم دیوانه شدن! این بار چندم بود که کل عکسها و سیستم قالب و همه چی ریخته به هم! ![]()
من معنی ققنوسم!