
حرف رو چند مدل میشه گفت. مثلا میشه همین اول کاری، بدون پیچو واپیچ کردن حروف، بگم فلان کتاب عجیب به دلم نشسته، شما هم بخونید، خالی از لطف نیست. یا میشه کلی کلمات قلنبهسلنبه سر هم کرد و کلی در مدح مطالب کتاب و نویسندهش کیبردفرسایی(!) کرد و بعد گفت اینها که گفتم راجع به فلان کتاب بود! شماهم کلی حس کنجکاویتون تحریک بشه و دوره بیفتید دنبال کتاب مذکور (که البته تا خودم آدرس فروشگاهش رو ندم عمرا نتونید پیداش کنید!!) و یا اینکه میشه به زبون خودم بگم قضیه چیه! کاری که همین الانه هم در واقع دارم انجام میدم!!
چند ماه پیش خیلی اتفاقی رسیدم به یه وبلاگ ساده و معمولی درظاهر! به سر و روی وبلاگ و مطالبش نمیخورد که نویسندهش آدمی باشه که محض سرگرمی شعر بگه. شعرهاش رسما شعر بود. یعنی شعر بود ها!! پست اولی که اون موقع بهش رسیده بودم، شعری بود درباره مترسک. یاد داستان کوتاهی که قبلا نوشته بودم افتادم. داستان "مترسک و مزرعه" یاد اون یه تیکه گوشت سمت چپ سینهی مترسک داستان خودم.. یاد اون مزرعه و برکه و اون پرنده ای که... (ولش..!)
داشتم نگاهی – عمیق تر از سرسری!- به وبلاگ مینداختم که دیدم چند پست پائین تر، دو تا دوبیتی دیگه هست، بازم راجع به مترسک! خیلی وقتها نمیشه حرفی که میخوای بگی رو بگی! حتی اگه اسم وبلاگت حرافی هم باشه، باز هیچجوری نمیشه بگی! مثل الان که دارم همهی سعیام رو میکنم که بگم وقتی اون دو تا دوبیتی رو دیدم چه حالی شدم...
به عادت مألوف، کامنتی نوشتم و بدون اینکه امیدوار باشم جوابی بهش داده میشه، شروع کردم به خوندن باقی مطالب وبلاگ و لذت بردن و لذت بردن و لذت بردن و... همزمان به شدت هم تعجب کردن!! این کی بود با همچین شعرهای قشنگی که من تا حالا حتی اسمش رو هم نشنیده بودم! نه که حالا من همه شعرا و ادبا و نویسندگان عصر حاضر و غایب(!) رو بشناسم ها، ولی خب، با توجه به نوع و قالب شعرها که عموما باب طبع من بود، تا حد زیادی جای تعجب داشت که اصلا هیچ از این شاعر نمیدونستم... هرچی بیشتر شعرها و مطالب رو میخوندم، بیشتر لذت میبردم و تعجب میکردم!
تو چند پست مختلف دیدم اسمی از کتابی برده شده با ذکر این نکات که شعر این پست برگرفته از این کتاب بوده یا فلانجا راجع به این کتاب چیزی گفتن، یا این کتاب در جایی شایسته تقدیر شده یا مصاحبه ای راجع بهش لینک شده یا ... . چند باری که مسیرم سمت کتاب فروشی محل افتاد، رفتم سراغ کتاب رو گرفتم، ولی نداشت! یعنی اصلا خبری هم ازش نداشت!
از اون روز اول هم من و اون دو بیتی ها عالمی داشتیم با هم... نگفتنی!!
رومم نمیشد برم از خودشون بپرسم چرا این کتاب هیچکجا پیدا نمیشه پس؟ ولی بالاخره روم شد و پرسیدم و رفتم به آدرسی که بهم گفتن؛ به خانم میان سالی که اونجا بود، اسم کتاب رو گفتم، خانمه همونطور که داشت میرفت سمت قفسه مربوطه، گفت خبر دارین که برنده جایزه هم شد؟ گفتم دور از تصور هم نبود البته! کتابی که بهم داد، لای بار، جلدش از خودش جدا شده بود و جای تسمهی صحافی هم جلدش رو خراب کرده بود! منم که وسواس!! گفتم میشه اینو عوضش کنید؟ گفت فقط همین یکی مونده دخترم! گفتم باشه، بی زخمت "فصل فاصله ها" و "هنوز اول عشق است" رو هم بهم بدید! گفت فصل فاصله ها رو ندارم ولی اون یکی رو چرا! داشت دنبال اون یکی میگشت که گفت :خوش شانسی ها! یه جلد دیگه هم لای بقیه کتابها جا مونده بود، بده برات عوضش کنم!
تو دلم گفتم آره!! خبر نداری تا چه حد خوش شانسم!!!
خلاصه... از اون روز، هی دارم این کتابها رو میخونم و هی دارم همزمان لذت میبرم و تعجب میکنم!!! لذت میبرم از خوندن این شعرهای ساده و روان که در عین سادگی پرند از صنایع مختلف ادبی به خصوص "صنعت طباق" که به نظر من یکی از فاکتورهایی که شعر یا حتی نثری رو دلنشین میکنه استفاده خودآگاه یا ناخودآگاه نویسنده از همین صنعت میتونه باشه؛ و باز تعجب میکنم که چرا اینقدر دیر...
یه بار اینو به خودشون گفتم، اینجا هم باز تکرار میکنم:
هرچند
دیر آشنا شدیم
اما زود
"دیرآشنا" شدیم!
~~~
کتابی که راجع بهش حرف می زنم، "خاکستر آیینه" است، نوشته دکتر محمد رضا ترکی. و اون دو کتاب دیگه هم که ازشون اسم بردم، از آثار همین استادند. محل تهیهی کتاب: خیابان انقلاب، روبروی دانشگاه تهران، پاساژ فروزنده، طبقهی زیر همکف، انتهای پاساژ سمت چپ، کتابفروشی انجمن شاعران ایران. تلفن: ۶۶۹۷۰۱۳۱
(قابل توجه مترسک و آنی و مریم و صبا و همه دوستانی که تهران نیستند: اگه پیدا نکردی بگو خودم برات بفرستم!)
در ضمن! این چند وقته خیلی ها هی از من پرسیدین که باز چه مرگت شده که اینجوری زده به سرت؟؛ و هی گفتین چته؟ باز چته؟ قضیه چیه؟ "ماجرا" چی شد؟ و این حرفها! جواب همه شما و همه این سوالات فقط ناگهان است و بس! مُشتی نمونهی...
درضمن 2!!: یک بار دیگه هم باز، اینبار از اینجا، خدمت همه دوستان عرض کنم، من همه شما رو به مقدار لازم(!) میشناسم و اینجور لُغز پرانی ها و این چرند گویی های از جانب شما به من و از جانب من به شما، هیچ خدشه ای به شناختی که من از شما دارم، وارد نمیکنه! نگران این آدمهای الاف بیکار خل و چل نباشید! لااقل از جانب من! منم اگر حرفی بخوام به کسی بگم، مدل خودم میگم! اگر اونقدر همدیگه رو شناختیم که لحن و زبون هم دستمون اومده باشه، که هیچ! اگر هم نه، که دیگه کلا هیچ!!! اینجور آدمها، همیشه بودند و هستند و خواهند بود و اتفاقا کلی وقتها هم بسی سبب خیر شدند! این چند خط هم گفتم احتمالا یادم رفته باشه برای بعضیتون کامنت بنویسم و این موضوع رو یادآوری کنم، یهباره همینجا بگم و همگی خلاص!
درضمن 5/2!!:
من کسانم را
و کسانم مرا
آنقدر که باید میشناسیم!
زحمت بیهوده چرا؟
جای آبادی هم مانده که ویرانش کنی؟
خواب و آرامی به بستر؟
شعر و غزلی به دفتر؟
یا حتی شور و حالی به سر؟
حرفی اگر باشد
و مجالی
و حالی
و اگر این اگرها و مگر ها و اما ها و چرا ها،
این نقطهچین های موهوم،
این عبارات مناسب نایاب،
این همه واژهستیزی و سکوت اندیشی احوال،
مهلتی بدهند،
خواهم گفت و خواهند شنید "چنان که غیر نداند"
"تو برو خود را باش"!!
من معنی ققنوسم!